میدان به احترام خـــــــــــــــــــــــــــبر داااار میدان دروووود...درووود سردار ...گروه مسلح رو به پرچم ، موزیک شروع کن...پاسداران ای وارثان بدر و حُنـینپاسداران ای رهروان راه حسین
پاسداران ای حافظان مرز و بـلادپاسداران ای یاوران پیر خمــــین...به پایداری نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران تکبیــــــــــــــــــــــــــــــــــــر :الله اکبر الله اکبر الله اکبر .... جانم فدای رهبر...
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
سلام بر اهل سلام :
حالتون چطوره یا نه ؟ خوب بودین بهتر شدین ؟ پارسال دوست امسال چطوره ؟ همین اول کاری برا همتون یه ادای احترام میکنم که صدای جفت شدن پوتینم راس ساعت 07:18 صبح روز پنجشنبه 19/02/1387 همه ی شما عزیزان رو از خواب بیدار کنه ، تا بدین وسیله اعلام کنم ، من اومدم مرخصی... انگار همین دیروز بود که من داشتم آماده می شدم تا برم یزد ، اما الان وقتی دقت میکنم می بینم 20 روز به اون تاریخ اضافه شده ؛ خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید این ایام برام سپری شد و به قول معروف یه جورایی خیلی بهم خوش گذشته... تو راه که داشتم میدوم گفتم بهترین چیز اینه که بیام و وبلاگم رو به روز کنم ؛ " آرام دل " عزیز که به بنده افتخار نداد تو این مدت وبلاگم رو به قلمش منور کنه ، اما انشاالله در فرصت های بعد سرش یکم خلوت میشه و بهم قول داده که در نبودم وبلاگم رو به روز کنه...از چی بگم؟؟؟ از ورودم به پادگان ( شما بخونید هتل :D) خنده و شوخی ما شروع شد تا اون لحظه ی آخر که داشتم میدوم مرخصی ، یه محیط کاملا محترمانه ؛ به طوری که همه رو به اسم آقای مهندس صدا می کنند ، یه عده پاسدار با شخصیت و محترم فرماندهی ما رو به عهده گرفتند که تا الان کوچکترین بی احترامی و تنبیه رو از این عزیزان ندیدم ، انشاالله که پادگانهای سراسر کشورمون به حضور این عزیزان سبز پوش ِ متدیّن مزین بشه تا بدین وسیله به برکت حضور این افراد ، پادگانهامون از برخی فرهنگ ها و رفتارهای ناشایست پاک و منزه بشه...در راس همه ی این عزیزان فرماندهی محترم پادگان حضور داره که جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی هستند و با اخلاق و منش مهربونشون خنده رو به لبهای سربازهاش میاره ، اما دو سه روز پیش یه خبر همه ی سربازهای پادگان خاتمی رو ناراحت کرد و اون حادثه ی تصادف اتومبیل فرماندهی پادگان و جمعی از مسئولین عقیدتی پادگان بود که منجر به قطع نخاع شدن راننده ی اتومبیل که یک جوون زیبا و خوش هیکل بود شد ؛ خود فرمانده که از ناحیه ی لنگ دچار شکستی شدند و به احتمال زیاد تا پایان دوره دیگه در کنار ما نخواهند بود. انشاالله که خداوند متعال به لطف و رحمتش ، سلامتی همه ی این عزیزان رو بهشون عنایت خواهد کرد. بنده در همون اوایل کار در دفتر گروهان مشغول به کار شدم و یه جورایی خودم رو میز نشین کردم ، بعد از یه مدتی ارشد نظافت هم شدم ؛ اما چون صبحها از نماز جماعت با شکوه پادگان غافل می شدم ؛ از پست ارشد نظافت استعفاء دادم و در همون سمت دفترداری باقی موندم ؛ اگر روال به همین صورتی که هست پیش بره ، بهم قول افزایش درجه رو دادن و به امید خدا با درجه ستوان سومی وارد یگان خدمتی میشم ؛ ولی اگر ندن با همون درجه ی استواریی باید به خدمتم در ( س.حفا.ه ) ادامه بدم ؛ تو این مدت که الحمدالله نه پست داشتم نه نظافت ؛ چون دیگه من رو از لوح پستی خارج کردند ؛ از نظر آب و هوایی ؛ روزهای بسیار گرمی داره ، بطوری که من الان گوشهام ( گوولاخم :D) به کل سوخته ، از نظر محیط پادگان هم الحمد الله محیط خوبی داریم و از محیط راضی هستم . حرف غذا رو نزنید که واقعا" شرمنده میشم ؛ چون شب اول فرماندهی تیپ منو کنار کشید و گفت ، پسرم از غذا راضی بودی ؟ گفتم خدارو شکر خوب بود ، اما مثل اینکه برا بعضی ها خیلی کمه ؛ به محض شنیدن این خبر ، جیره ی غذایی پادگان از فردا دو برابر شد ،بطوری که همه ی ما از نظر وعده ی غذایی به رضایت کامل رسیدیم.هیچ وقت فکر نمی کردم که محیط پادگان خاتمی اینقدر لذت بخش باشه ...و اما داش حمید... همون روزهای اول گروهان ما رو تغییر دادن و حمید رو به گروهان دیگه بردند ، از نظر جا و مکان ، جای حمید خیلی خوبه و شکر خدا ؛ یه عده بچه ی گل و مشتی مثل خودش ، دورش رو گرفتند و من از این بابت خیالم راحت شده ،بیشتر وقتها به هم سر میزنیم و از احوالات هم با خبر میشیم . دیروز که داشتم میومدم به همه ی بروبچ برسا سلام رسوند و کلی دلش برا تک تک تون تنگ شده ، انشاالله که زود این دوره هم تموم میشه و دوباره روز از نو روزی از...؟؟؟؟ نو
برامون دعا کنید تا آخرین قطره ی خونمون زیر این پرچم استوار بمونیم...
زیر سایه ی رحمت حقیا علی مدد
19/ اردیبهشت/ 1387
[31/2/1387- 11:45 ع] باران بهاری[19/2/1387- 9:6 ص] مرخـــــــــــــــــصی 2 روزه[29/1/1387- 1:8 ص] تا درودی دیگر بدرود[16/1/1387- 3:26 ص] نامه ای به مسیح علیه السلام[3/1/1387- 6:25 ع] طلب حلالیت...[1/8/1386- 1:20 ص] چو عضویی به درد آورد روزگار...[آرشیو شده ها]
نام:
ایمیل: